عموییییییییییییییییییییییییی
به نام خدای مهربون سلامممممممممم من حالم خیلی خوبه شما چه طور؟ چند هفته پیش فاطمه عیوض زاده بهم گفت نشد ما یه بار بیایم وبت تو اخمات تو هم نباشه رک و راست به خودم گفتم صباح جان بیا و به خودت ثابت کن که میتونی دوباره همونطوری بشی، اولش سخت بود اخه به ناراحتی عادت کرده بودم همش میخواستم غر بزنم ، همش میخواستم یه دلیلی واسه ناراحتی پیدا کنم ولی هی تلاش کردم ، صبحا که از خواب پا میشدم به خودم به زورم که شده بود انرژی مثبت میدادم تو راه مدرسه هی به اسمون نیگا میکردم میدیدم چه قده قشنگه هی خدا رو شکر میکردم بابت نعمتاش ، هی میخندیدم اینقده از این کارا کردم که دیدم وای شدم همون صباحه قبلی ، این کجا و ان کجا ، تازه اون موقع قدر نعمت چند سالمو دونستم ، خوده خودم به این نتیجه رسیدم که خوشبخت ترین مردم شادترین مردمه ، چون شادی همه چی واست میاره : مهربونی ، خوبی و … الان این جمله محور اصلی زندگیم شده:اگه بخوای زندگی کنی فقط باید خوبی ها رو ببینی وگرنه همه ی مردم زشت میشن شمام تا حالا این جوری شدین؟ پ.ن:ای ای ای یادم رفت بگم بابا تولدم نزدیکه ها برین کادوهاتون رو بخرین ، اصلا کدومتون یادشه من تولدم کیه؟ هر کی یادش بود یه بوووووووووووووس خشگل جایزه اش پ.ن: صبا یا صباح ؟به نظر شما اون صبایی که عمو اسمشو تندی خوند ( روز شنبه ۹ ابان) من بودم؟ " به نام اون که همیشه منتظرته " ۸ / ۸ / ۸ ۸ تولدت مبارک امام مهربونی پی نوشت : خیلی خوشحالم اخه فردا تعطیلمون کردن ، بیشتر از ۴۰٪ مدرسه سرما خوردن
، من چکاره بیدم؟تو دلم گفتم حتما یه جوری حرف زدم که این جوری به نظر اومدم اگه هم چیزی بوده تقصیر خان عمو بوده که اینقده منو حرص میده بابت برنامه ی تولیدیش
.ولی امروز باید بگم که از ته دلم شادم واقعا خوشحالم نه از این شاد الکی ها ها ، اخه میدونین چی شد؟ یه دو سه هفته ای بود که همین طوری بی دلیل ناراحت بودم فقط منتظر مشکلات بودم تا ناراحت بشم بعد یه روزی به خودم دقت کردم دیدم چرا اینقده تغییر کردم من؟اصلا من قبلا این طوری نبودم! اگه هم شاد میشدم هم از ته دل نبود ، اولش فکر کردم نمیشه کاریش کرد دیگه این جوری شدم رفت . نمیدونم حالتم رو چه طوری دقیقا براتون توصیف کنم میدونین یه جوری شده بودم که همش دوست داشتم امیدمو از دست بدم ،دوباره یه مدت بعد دیدم دلم واسه صباح عموپورنگی خیلی تنگ شد نه شادی ای نه امیدی همش ناراحتی همش استرس ![]()

![]()
وقتی عمو اون اسمو گفت نمیدونستم خوشحالی کنم یا ناراحتی ؟ اخه نمیدونستم منظورش منم یانه؟ ولی اخه میون اجی های اینجا کس دیگه ای نیست که اسمش صبا یا صباح باشه
به هرحال من که هم جیغ زدم هم دور خونه پرواز کردم هم به همه گفتم عمو اسم منو خوند ![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


